موضوع سخنرانی :علي (ع) و انسانيت 4
سخنران : حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد
قسمت چهارم بحث علي و انسانيت رو اختصاص داديم به عوامل سقوط انسان از ديدگاه آقا اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه . در حكمت 126 حضرت علي (ع) عوامل سقوط انسانيت رو بيان مي فرمايند .
“ فَقالَ عليه السلام ، عَجِبْتُ لِلْبَخيل يُسْتَعْجِلُ الفقر ” يكي از عوامل سقوط انسان اين هست كه انسان در دنيا به فقر دچار بشه . فقر مادي يكي از مشكلات انسان و بشريت هست . الان در جهان امروز فقر يك معضل هست كه به نسبت كم و زياد گريبانگير اكثر جوامع شده . در واقع به نسبت منابعي كه يك كشور داره و عدالتي كه در تقسيم اون منابع بكار مي ره ، اين فقر به صورت كم و يا زياد ديده مي شه . چه بسا كشورهايي هستند كه از نظر منابع غني هستند اما عدالتي در تقسيم اين منابع ندارند ، مثلاً كشور عربستان ، كشور پولداريه . اما شيعيان عربستان كه در يكي از محلات مدينه ، زندگي مي كنند ، از فقيرترين اعراب جهان هستند . يعني ابداً به اينها رسيدگي نمي شه و عدالتي در تقسيم منابع نيست . از طرفي خود فقر كلمه اي هست كه وقتي در زندگي ما محقق مي شه ، توان و كشش مي خواد . و متأسفانه اغلب مردم اجتماع ما ، كشش مسئله فقر رو ندارند . اگر توان و كشش داشته باشند ، نتنها عامل سقوط نيست بلكه عامل ترقي و پيشرفت هست . خيلي چيز خوبيه ، خيلي مؤثر هست . چون انساني كه در مسائل مالي و مادي احساس فقر مي كنه ، انسان پرتلاشي خواهد شد . اما در صورتي كه توان و كشش نباشه ، انسان رو به يه انسان بي دين تبديل خواهد كرد . اما اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايند : عامل فقر يك چيز است . “ عَجِبتُ لِلبخيل يستعجل الفقر ” من تعجب مي كنم از كسي كه با بخل و امساك از انفاق نسبت به انساني ديگر ، عجله مي كند كه به سمت فقر برود . يعني بُخل فقر مي ياره . ( مگه فقر چيز خوبيه كه با اين سرعت به سمتش مي ره ؟ ) . . . . . . . در قديم اين فرهنگ وجود داشت كه مردم خمس دادن رو مايه بركت زندگي مي دونستند . طوري كه بازاري ها مي يومدند ، به مجتهدين اصرار مي كردند كه اگه مي شه سالي دو سه بار از ما خمس بگيريد چون ما خيلي زندگي مون بركت پيدا كرده . اميرالمؤمنين (ع) بخل رو مايه فقر مي دونند .
و بعد مي فرمايند : از آن فقري كه فرار مي كند با همين بخل دچارش مي شود و سرمايه اي كه به دنبالش مي گردد با همين بخل از دست مي دهد .
الان ما به معناي كلمه بخل كاري نداريم ، اما اين رو بدونيد كه يكي از عوامل سقوط انسانيت و به حيوانيت نزديك شدن اين هست كه انسان در اين كه چيزي رو به ديگران بده ، بخل داشته باشه . برخي در مسئله بخل افراط مي كنند . بخل داشتن در زندگي يه بحثه و حساب كتاب داشتن يه بحث ديگه .
يكي از دوستان تعريف مي كرد : رفتيم سراغ يه بنده خدايي مي خواستيم يه جنس مثلاً 15 ، 16 ميليون تومني رو بخريم ، مي گفت : پدر خودمون رو در آورديم ، تا آخر سر ، بيشتر از 10 هزار تومن به ما تخفيف نداد . ديگه ناراحت شديم ، مي خواستيم بريم . همون موقع از انجمن نيكوكاري يه نفر اومد و يه توضيحات مختصري در مورد كمك به خانواده هاي بي سرپرست و جهيزيه و . . . داد ، همون جا 4 ميليون تومن چك نوشت و بهش داد ! ما تعجب كرديم ، گفتيم : آقا ! اين چه جوريه ؟! گفت : اون حساب و كتاب به من اجازه مي ده كه اينجوري انفاق كنم . يعني انسان بايد در برخي از مسائل زندگيش حساب كتاب داشته باشه و در برخي از مسائل نه . تا به بحث خدا و دين و . . . رسيد ديگه فرض نكنه كه اين اموال ، مال خودش هست . اموال ما ، مال خودمون نيست ، مال خداست . و مؤمن اجازه نداره اموالي رو كه خدا داره زيادي بهش مي ده ، فقط براي خودش داشته باشه ، روزي اي كه خدا مي رسونه اگه زياد هست ، بايد يه مقدارش رو انفاق كني .
و بعد مي فرمايد : “ فَيُعيشُ فِي الدّنيا عَيْشَ الفُقَراء ” كساني كه اينطوري هستند در دنيا مانند فقرا زندگي
مي كنند و وقتي قيامت رسيد ، با اينها به حساب اغنيا برخورد مي كنند .
توي دنيا به خودش هم نمي رسه ، زندگيش مثل فقراست ، حتي براي زن و بچه اش هم بخل داره ، اما به آخرت كه رسيد ، جوري باهاش حساب كتاب مي كنند كه گويا يكي از اغنيا اومده . يعني اونجا حسابها خيلي وسيع تر و طولاني تر هست .
باز مي فرمايند : و تعجب مي كنم از كسي كه ، كبر مي ورزد ، در حالي كه مي داند انسان چقدر ضعيف است
در حالي كه بعضي وقتها يه مقدار گرما ، دمار از روزگارش در مي ياره ، يا يه مقدار سرما خونه نشينش مي كنه ، يا يه دونه زنبور بيچاره اش مي كنه ، در حالي كه بعضي وقتها از يه دونه سوسك ، مي ترسه ، باز هم كبر
مي ورزه . نمي دونم از چيه كه داره اين طور قيافه مي گيره ؟ اميرالمؤمنين از انسان متكبر تعجب مي كنه ، مي گه نمي دونم تعجبش از چيه ؟
مي فرمايد : تعجب مي كنم از كسي كه خلق خدا و قدرت خدا را مي بيند اما باز هم شك مي كند . مي گه آقا ! حالا خدا هست ؟ نيست ؟ قدرت داره ؟ نداره ؟
قدرت خدا در آثارش مشهوده . اميرالمؤمنين (ع) در جايي شگفتيهاي بدن انسان رو بيان مي كنند . شگفتي اين كه چگونه يك استخوان كار شنيدن رو انجام مي ده ، يا يك تكه گوشت ، كار چشيدن رو انجام مي ده . جلوش يك مزه رو تشخيص مي ده ، آخرش يك مزه ، وسطش يك مزه ديگه . و خيلي از مسائل ديگه . مسائل بسيار عجيبي كه در بدن انسان وجود داره .
پزشكان و متخصصان بدن ، كه روي مسائل درون جسم انسان كار مي كنند ، وقتي كه از اون دنيا مي يان بيرون ، مي گن ما تازه مي فهميم كه خدا چكار كرده ؟! ماها خودمون رو كشتيم ، تمام نيروهاي متخصص رو جمع كرديم ، تمام امكانات رو بكار گرفتيم ، نتونستيم يه دونه بند انگشت رو طراحي كنيم . ( نه اين كه بسازيم ، طراحي هم نتونستيم بكنيم ! )
حضرت مي فرمايد : تعجب مي كنم ، از انساني كه مخلوقات خدا را مي بيند اما باز هم در وجود خدا شك دارد ؟ باز هم مي گه : خدا كيه ؟ كي اين كار ها رو كرده ؟
وقتي به جهان خلقت نگاه مي كنيم ، موجوادت بسيار عجيبي رو مي بينيم كه كارهايي مي كنند كه ماها اصلاً دليل كارهاشون رو نمي فهميم . ساختمان فيزيكي برخي از موجودات ، حتي نحوة حكمراني بعضي از موجودات بسيار عجيبه .
كتاب دنياي مورچگان ، نوشته موريس مترلينگ ، كتابي هست كه وقتي انسان ، مي خونه و كتاب رو مي بنده ، خيلي راحت تر و بهتر مي گه : “ اشهد ان لا اله الا الله ”
بابا ! مي گن : مورچه چيه كه كله پاچه اش چي باشه ؟! برو ببين چه بند و بساطي دارن ؟ چه قوانيني دارن ؟ چه طبقات اجتماعي اي ؟ چه سلسله مراتب نظمي ؟ و چه عدالتي بينشون حاكمه .
و خيلي از مسائل ديگه اي كه در عالم خلقت ديده مي شه . لذا جانورشناسان و متخصصين آناتومي كساني هستند كه فقط با نگاه به خلقت انسان ، پي به وجود خدا مي برند . و لازم نيست كه هيچ دليلي براشون بياري .
وقتي وارد مسائل فيزيكي مثل جامدات ، گازها ، ستارگان و . . . مي شيم ، مي بينيم ، اين ديگه يه دنياي ديگه است . اون نظمي كه در ميان ستارگان و منظومه ها هست كه با وجود ارتباطاتي كه با هم دارند ، سر سوزني بالا پائين نمي شن ، فاصله ها كاملاً حفظ مي شه . دنيايي كه يك خورشيد در فلان منطقه داره به كره زمين سرويس مي ده . كرة زميني كه چقدر مؤثر هست در منظومه شمسي و خيلي چيزهاي ديگه . اينها از عجايب خلقت و از نشانه هاي قدرت لايتناهي خداوند تبارك و تعالي است .
اميرالمؤمنين (ع) تعجب مي كنند از كساني كه با وجود اين همه شگفتي ها در خلقت جهان ، باز هم مي گن خدا نيست .
اين منكرين دو دسته هستند ، يه عده مشركين هستند و يه عده هم مائيم . چون شرك هم دو نوع هست ، يك نوع شرك جلي ، كه مختص مشركينه . ( اين عده كه عقلشون التماس دعا ! ) اما خودِ ما ، بعضي وقتها اميرالمؤمنين (ع) از برخي رفتارهاي ما تعجب مي كنند ، مي گه : با وجود خداي به اين قادري ، تو چرا در نزد بقيه به دنبال بعضي از مسائل مي گردي . چرا عظمت رو در غير خدا مي دوني ؟
الان بر طبق قوانين انساني و دنيايي ابداً احتمال نداره كه تو بتوني رئيس جمهور شوروي بشي . اما انجام اين كار براي خدا كار نداره . شايد بگي : آقا ! ما توي شيرازيم ، بچه ، فلان محله شيراز كجا ، شوروي كجا ؟ !
نه ، مي شه . براي خدا كاري نداره . گرچه از نظر عقل ما اين كار محاله . اما ابداً اينطور نيست ، اين فقط براي عقل ما محال هست . خداوند تبارك و تعالي با يك اراده ، “ كُنْ فَيَكون ” ( از اين رو به اون رو ) مي كنه . اونهايي كه قدرت خدا رو قبول ندارند ، به نوعي مشركند . اونهايي كه عظمت خدا رو قبول ندارند ، به نوعي مشركند ، اونهايي كه عاطفة خدا رو قبول ندارند ، اونها هم مشركند . اگر تو در زندگي فكر نكني كه يك نفر هست كه تو رو بيشتر از همه دوست داره ، مشركي . بعضي وقتها كه ما از خدا كم مي ذاريم ، فكر مي كنيم برخي از مخلوقات بيشتر از خدا ما رو دوست دارند . و گاهي وقتها مي شينيم خيلي مردونه و صاف و صادق حساب كتاب مي كنيم ، با خودمون مي گيم اگر من اين حاجتهايي كه دارم ، دست پدر و مادرم بود ، با دو تا التماس ازش مي گرفتم و مي رفتم .
اين يعني چي ؟ يعني اينكه ما هنوز عاطفة خدا رو بعنوان عاطفة برتر قبول نداريم . اون انساني موحده كه عاطفة خدا ، قدرت خدا ، قهر خدا ، عظمت خدا ، كبر خدا ، جلال خدا و جمال خدا رو تك و فقط در خدا بدونه . وگرنه اگر قرار باشه انسانها رو در اون سهيم كنيم ، طبق فرمايش اميرالمؤمنين (ع) مورد تعجب ايشون واقع
مي شيم .
و باز مي فرمايند : تعجب مي كنم از كسي كه مرگ را از ياد مي برد ، در حالي كه مرگها را مي بيند . مرگها خيلي نزديكه . خيلي ! چه منظره هاي دردناكي آدم مي بينه ؟! چند وقت پيش توي يه جاده اي تصادف شده بود . يه ماشين آتيش گرفته بود و يه زن و مرد داشتند توي آتيش مي سوختند ، بعد عدة زيادي هم ايستاده بودند و داشتند تماشا مي كردند ! نه اين كه نخوان كمك كنند ، يه عده اي كه وارد بودند كمك مي كردند ، اونها هم داشتند نگاه مي كردند . خُب اين تماشا ، مي تونه دو حالت داشته باشه يه حالتش اين هست : شخصي كه داره نگاه مي كنه ، توي ذهنش هيجان ايجاد مي شه و بعد تا شب با اين هيجان عشق مي كنه كه آره ! من ديدم كه آدمه سوخت . و يا نه ، تماشا مي تونه به معناي عبرت گرفتن باشه . چون عبرت به معني نگاه با ديده و عبور هست .
مي فرمايد : من تعجب مي كنم از انساني كه مي بينه انسانها يكي يكي دارن مي رن اما خودش ، براي خودش چنين احساسي نداره .
باز بيايم صادقانه با خودمون قضاوت كنيم . الان من يه تستي مي دم ، شما همين الان توي ذهنتون عمل كنيد . كل اعمال امروز رو به ياد بياريد . از صبح كه بلند شديد تا همين الان ، ببينيد چه كارهايي انجام داديد . آيا اين اعمالي كه انجام داديد ، همون موقعي كه داشتي عمل رو انجام مي دادي ، همون موقع كه داشتي سحري
مي خوردي ، نماز مي خوندي و . . . در ذهنت يه فاكتور مرگ رو هم كنار گذاشته بودي ؟ كه آقا ! ممكنه من فردا رو نبينم . اگر الان دارم نماز مي خونم ، بهترين نمازم باشه . اگر دارم سحري مي خورم ، بهترين سحري خوردنم باشه . هر كاري كه انجام مي دم ، بهترين باشه . شايد فردا نبودم . يا نه ، اغلب ما اين پرونده مرگ رو كلاً در ذهنمون بستيم ؟
حالا اين كه ياد مرگ چه فوايدي داره ؟ چه محاسني داره ؟ چگونه ياد مرگ كنيم ؟ و . . . اينها هم در كلام اميرالمؤمنين (ع) هست و انشاءالله بعداً بهش مي پردازيم .
پس اميرالمؤمنين (ع) يكي از عوامل سقوط انسان رو در فراموشي مرگ مي دونند . اگر هر انسان ، وقتي داره كاري رو انجام مي ده ، يه فاكتور مرگ رو هم بغلش داشته باشه كه من مي ميرم و مي روم ، مطمئن باشيد كه با همين فاكتورها خيلي از اعمال بد حذف مي شه و خيلي از اعمال خوب ما زنده مي شه . ولي خُب اغلب مي شنويم و مي گيم ولي زياد به دلها نمي شينه . چون دنيا متأسفانه اينقدر فريبنده شده و اينقدر وسوسه ها زياده كه اين نگاه به مرگ از اعمال ما داره حذف مي شه و از بالا تا پائين مردم ما ، هيچ كدوم با اين نيت كار نمي كنند كه بالاخره روزي خواهند مرد .
چند وقت پيش ، يه سخنراني از مقام معظم رهبري توي تلويزيون پخش شد ، ايشون داشتند براي مسؤولين مملكتي صحبت مي كردند ، بسم الله كه گفتند ، شروع كردند به بيان اين كه دنيا ناپايداره ، ما همه رفتني هستيم ، بهشتي ها رفتند ، رجايي ها رفتند ، بزرگان رفتند ، انسانهاي بد هم رفتند ، شاه رفت ، همه رفتند . اما اونهايي بُرد كردند كه حالا كه رفتند ، پروندة خوبي از خودشون به جا گذاشتند . و من به شما مسؤولين مي گويم كه حواستون باشه ، شما هم مي رويد و . . .
بعد من داشتم به ذهن اينهايي كه نشسته بودند نگاه مي كردم ( نه به قيافه هاشون ) با خودم گفتم : چند تا از اينها واقعاً بعد از اين صحبت ، يه جوري كار مي كنند كه گويا مي خوان فردا بميرند ؟
فراموش كردن مرگ ، يكي از عوامل سقوط انسانيت هست . و متأسفانه اينقدر دنيا فريبنده شده كه همة ما
مي گيم و همه ما مي شنويم اما بر ما هيچ تأثيري نمي ذاره . هيچ تأثيري ! ماه رمضون مي ياد يه تلنگري به ما مي زنه ، يه كم تكون مي خوريم ، بعد از ماه رمضون دوباره همون دنياي فاني گذشته و همون راه قديمي رو طي مي كنيم .
مي فرمايد : تعجب مي كنم از آن كس كه خلقت اوليه خودش رو فراموش كرده و از خلقت بعدي و از دوباره زنده شدن خود مشكوك است . در حالي كه هيچ چي نبود ، در جهان وجود نداشت . از دو تا ملكول خيلي كوچك ، يك چنين انساني متولد شد ، و بعد همين انسان داره مي ره زير خاك و باورش نمي شه كه دوباره از خاك بلند مي شه .
يعني دقت كنيم كه اگر مي خوايم معاد رو اثبات كنيم ( همين طور كه حضرت علي (ع) در اين فراز ، خيلي قاطع مسئله معاد رو اثبات مي كنند ) يكي از عوامل اثبات معاد ، مي فرمايد همين نشأت الاولي ( خلقت اوليه ) هست . اومدند خدمت حضرت محمد (ص) ، عرض كردند : آقا ! اين دست ما زير خاك مي پوسه ، استخون هاش هم پودر مي شه ، شما چه جوري مي فرمائيد زنده مي شه ؟ حضرت فرمودند : خُب بابا ! تو به خانمت نگاه كن . خانم تو چه جوري با يه دونه سلول ، يه بچه درست مي كنه ؟ خُب اون هم ، همينه ديگه . ما قدرت خداوند رو نديديم .
و باز مي فرمايند : تعجب مي كنم از كساني كه براي اين دنياي فاني كه داره روز به روز مي گذره ، ( و روز به روز داره از عمرشون كم مي شه ) كار مي كنند ، كارگرند و تارك دار فنا هستند و اصلاً اون روزگاري كه همه چيز سياه مي شه و خيلي نيازشون بيشتر هست رو فراموش كردند . تعجب مي كنم از كساني كه هرچي پيرتر مي شن ، به دنيا وابسته تر مي شن . تعجب مي كنم از اون كساني كه هرچي بيشتر موهاي مشكي شون سفيد مي شه و قامت شون خميده مي شه ، نزديكي شون به دنيا بيشتر مي شه و اين خصوصيت انسانه و اگر از اول باهاش مبارزه نكنه ، همين مي شه . تعجب مي كنم از اوني كه اگر 24 ساعت شبانه روز رو بهش وقت بديم ، تمام هم و غمش رو براي دنيا مي ذاره و اصلاً هيچ كاري براي اون دنياي خودش نمي كنه . ( واقعاً حساب كنيم ، ببينيم ما ، بعنوان انسان هاي عادي . چقدر براي اونجا كار مي كنيم ؟ )
مي فرمايند : تعجب مي كنم از كسي كه حتي يك نفس ، براي اون دنيا سرمايه گذاري نمي كنه . اونهايي بُرد مي كنند كه در اين دنيا حتي يك نفس شون رو نمي ذارن هدر بره . يك نفس ! دائم اين نيت رو دارند . امروز روز ماه رمضون هست ، نيت روزه مي كنه ، نيت كار براي خدا مي كنه ، نيت كمك به خلق مي كنه ، نيت ذكر
مي كنه . . . همه اين نيتها رو رديف مي كنه ، به خودش تلقين مي كنه كه مبادا يك نفسي كه مي كشه و براي آخرتش مفيد نباشه . مي خواد بخوابه ، 60 تا آيه مي خونه . بهش مي گي :بابا ! چه خبره ؟ مي گه : مي دوني
مي ترسم اين خوابم به درد قيامتم نخوره . من به خوابم ، هم حساسم . و چقدر خدا ساده گرفته ؟ گفته : بخواب . هر چند ساعت كه مي خواي بخوابي ، بخواب ، اما دو دقيقه قبلش يه چيزي بخون و بعد بخواب تا خوابت هم آخرتي باشه . خدا نمي خواد تو دائم ذكر بگي . مي خواد دائم فكرت به ياد آخرت باشه . وقتي تو با ذكر مي خوابي ، فكرت هم به ياد آخرت خوابيده .
توي عمليات كربلاي 4 كه يه عده از بچه ها نتونستند وارد اروند بشن و كنار اروند مثلاً استراحت مي كردند ، خُب خسته بودند و بعضي ها خوابشون مي يومد ديگه . من ديدم شهيد حسيني داره قرآن مي خونه و ذكر
مي گه . بهش گفتم : قرآن و ذكري كه داري مي خوني ، بخون ، اما ذكرهاي جاهاي مختلف ، با هم فرق داره و الان اگر حول و اضطراب داري ، بايد اين ذكرها رو بخوني . گفت : نه ، من دارم ذكر خواب مي خونم . گفتم تو كه داري دائم ذكر مي گي ، مگه خوابت نمي بره ؟ گفت : من ذكر مي خونم ، خوابم مي بره و بيدار مي شم ، دوباره يه ذكر ديگه مي خونم كه خداي نكرده خواب دومي بدون ذكر نباشه !
ببين چقدر حواسش جمعه ؟! كساني هستند كه حتي خوابشون رو نمي تونن از دست بدن . حضرت علي (ع)
مي گه من تعجب مي كنم برخي اين طوري نيستند . خُب مشخصه كه بايد اينطوري باشي . اگر شما رو به يك سالني بفرستند و بگن : شما يك ساعت وقت داري ، توي اين يك ساعت هرچي توان داري بكار ببر و اين شمشهاي طلا رو از سالن بذار بيرون ، و بعد هرچي بيرون گذاشتي مال تو ! خودت رو توي اين سالن مجسم كن . چكار مي كني ؟ نفس مي كشي ؟ مي گن : آقا ! بيا ساندويچ بخور ! مي گي : ول كن آقا ! من ساندويچ نمي تونم بخورم . همين طور كه دارم شمش مي يارم ، بذار توي دهنم . اونهايي كه آخرت رو سرايي مي دونند كه شمشهاي طلاش توي اين دنيا هست ، نفس نمي تونند بكشند . اينقدر براشون سخته . و دائم چشمشون به ساعت شون هست . بابا ! دير شد ! باختيم ، ضرر كرديم و . . . دائم افسوس مي خورند .
استاد بزرگوارمون مي فرمودند : شبها مي خوابم با اين افسوس و ناراحتي كه چرا چيزي برنداشتم و صبح ها بيدار مي شم با اين افسوس كه چرا شبم به بطالت گذشت ؟ اما اونهايي كه در اين دنيا هستند ، روزها رو به بطالت مي گذرونند تا شب بشه و شبها رو هم مانند حيوان به بطالت مي گذرونند . و اين براي آقا اميرالمؤمنين (ع) بعنوان يك انسان بصير و بعنوان يك امام ، خيلي مايه تعجب هست .
مي گه : مگه مي شه كه يك انساني اينقدر در درجه حماقت و بلاهت باشه كه بخواد اون دنيا رو فراموش كنه و ساعتهايي از اين دنيا بگذره و چيزي براي اونجا نفرسته . مگه ممكنه ؟! مگه ممكنه يك انساني باشه كه بگه : “ توي اعتكاف چه ايام خوبي داشتيم . ” يعني از اعتكاف به اين ور ، ايام خوب نداشتي ؟! مگه ممكنه انساني بشينه به خاطرات خوش چند سال پيش و زيارتها و . . . صفا كنه ؟ مگه ممكنه ؟ مگر انسان عقل نداره ؟ اينها همه مباحث عقليه . مرگ چيزي نيست كه من بخوام اثباتش كنم . مرگ اثبات شده هست . قبرستانها اثبات مرگ هستند . رفقايي كه الان اسامي شون رو توي ذهنتون داريد ، پدربزرگها و مادربزرگهاتون ، عموها و . . . اونهايي كه فقط مي گي خدا بيامرزدشون ، و يواش يواش قيافه هاشون هم داره از يادت مي ره و ديگه غير از اسم چيزي در ذهنت نمونده ، اينها همه اش براي تو اثبات مرگه . مرگ اثبات شده است . مشكل اينجاست كه ماها به مرگ با يه ديدگاه ديگه نگاه مي كنيم و اغلب كارها رو به اين معنا گذاشتيم كنار و مي گيم : معلوم نيست چه خبره . حالا بميريم ، بعد يه كارش مي كنيم . غافل از اينكه وقتي بميري ، هيچ كاريش نمي شه بكني ! آيه شريفه اي كه مي فرمايد : مي گن : كاش ما رو يك دفعه ديگه به دنيا برمي گردوندند تا بلكه از متقين
مي شديم . داره اين رو اثبات مي كنه ، مي گه بعد كه بميري ، ديگه هيچ كاريش نمي شه بكني . و
اميرالمؤمنين (ع) از اين مطلب هم تعجب مي كنند . پس حضرت علي (ع) در حكمت 126 ، اين موارد رو از عوامل سقوط انسان مي دونند .
و اما عوامل سقوط انسان در حكمت 116 :
مي فرمايند : چقدر زيادند اونهايي كه مدتهاي زيادي به دنبال نعمتها بودند . نعمتي را از خدا مي خواستند ،
( مثل : شهرت ، محبوبيت ، مكنت ، مال ، ثروت ، همسر ، خانواده و . . . ) و متأسفانه چون اصرار مي كردند و به مصلحتشون نبود و به اونها داديم ، توسط همون نعمت در دام افتادند .
مثلاً من قرآن و تواشيح مي خونم و يا منبر مي رم ، اينها هر كدوم نعمته . چه بسا كساني هستند كه آرزو
مي كنند ، بتونند يه روزي تواشيح بخونند ، يا منبر برن و يا . . . و همين دام شون مي شه . يعني اسمش نعمته . در ظاهر نعمت هست و در باطن نقمت . نقمت !
در فراز دوم مي فرمايند : چه بسا كساني كه يه بار و دوبار گناهي رو مرتكب شدند و ترسيدند ، گفتند : اِه ! نكنه خدا عذاب كنه . بعد ديدند خدا عذاب نكرد ، دوباره گناه كردند ، بعد گفتند : نكنه خدا پرده ها رو برداره . ديدند خدا پرده ها رو هم برنداشت . همين جور جلو رفتن و جلو رفتن ، تا جايي كه احساس كردند خداوند از اين گناهان عصباني و ناراحت نمي شه و پرده از گناهان شون برنمي داره . خدا را صبور و ساتر يافتند . در اين مسير جلو رفتند و همين ستر و ستاريت خداوند باعث مغرور شدنشون شد . در حالي كه نمي دونند دارند در چه دامي مي افتند . ( ستر گاهي يك دامه ) بدان كه خدا اينقدر تو را نحس و پليد انگاشته كه حتي لياقت عذاب شدن در دنيا را هم نداري .
عالم و نوراني از دنيا مي ره ، همه مي گن : خدا رحمتش كنه . عجب آدمي بود ! هيچ كس از باطن كثيفش خبردار نمي شه . اما خداوند اونجا بهش مي گه كه يه من ماست چقدر كره داره ؟!
و بعد مي فرمايند : چه بسا كساني كه فريب خوردند ، فريب سخنهاي زيبا ، ستايش ها و مداح ها را ( اين كه بهش بگن : شما چه آدمي خوبي هستي ! التماس دعا ! شما عالمي ، شما متقي هستي ، شما مداح اهل بيتي ، شما نوكر اهل بيتي ، شما قاري قرآني ، شما وارث خون شهدايي ، اينقدر جلوش اين حرفها رو زدند و زدند تا بالاخره فريب خورد . ) جدي خودش هم فكر كرد خبريه ! ديگه الان اگر بهش نگي هم ، باورش شده . اصلاً ماليخوليايي شده ، فكر مي كنه جداً مورد نظر اهل بيت (س) هست و به اعمال و رفتار خودش هم كه نگاه مي كنه ، با خودش مي گه ، من مي دونم كه عملي ندارم ، اما اهل بيت (س) به من نظر دارن . باورش شده !
خود اميرالمؤمنين (ع) داره مي گه ، مي فرمايد : چه بسا كساني كه مفتون اين صحبتها شدند و خداوند هيچ كس را مانند اينهايي كه مهلت مي دهد ، نمي آزمايد . هيچ كس را !
يعني بدترين درجه امتحان ، بدترين درجه ابتلاء ، بدترين درجه عذاب ، براي كساني هست كه خداوند داره بهشون مهلت مي ده . اوني كه الان گناهي رو انجام مي ده و فِي الفور اثرش رو مي بينه ، بسيار آدم خوشبخت و صادقي هست .
اون گروهي كه در بيمارستانها بستري هستند و تقاص گناهانشون رو دارند پس مي دن ، (نمي گم همة كساني كه بستري هستند ، تقاص پس مي دن ) بسيار انسانهاي خوشبختي هستند . اونهايي كه در زندانها آبروشون ريخته شده ، به تقاص برخي گناهان ، انسانهاي بسيار خوشبختي هستند . و عده اي كه در لباسهاي زهد و تقوا مي خرامند و عبايِ جانماز آبكشي شون رو ، روي زمين مي كشند ، اينها بدونند كه جزء گروهي هستند كه ما بهشون مهلت داديم و فريب خوردند ، باورشون شده ، و مدتهاي زيادي رو با نقاب خدا مي گذرونند و اگر اين رو غير از پرده پوشي خدا بدونند ، غير از ستاريت خدا بدونند ، زماني ميرسه كه ديگه هيچ كاري نمي تونن بكنن .
عوامل سقوط انسان در حكمت 260
اين حكمت هم تقريباً شبيه حكمت قبلي هست غير از قسمت اولش كه الان خدمتتون مي گم . مي فرمايد : اعده اي با احسانهاي پياپي خداوند فكر مي كنند كه مورد لياقت خداوند هستند برخي از ماها جداً آدمهاي بي معرفت و بي مرامي هستيم ، چرا ؟ چون كه خدا ، قيافه زيبا داده ، پول داده ، خانواده داده ، مال ، استعداد ، مكنت و همه خوبي هاش رو جمع كرده و به ما داده ( به برخي از ما ) و ما جزء ناشكرترين و بدترين ها هستيم و از تمام اين نعمتها و ابزارها براي مبارزه با خدا و گناه استفاده مي كنيم . استعداد خوب رو توي مسير خلاف خدا بكار مي بريم ، زيبايي رو توي مسير خلاف خدا ، و . . .
اميرالمؤمنين (ع) توضيح مي ده و مي فرمايد : يكي از عوامل سقوط انسان اين هست كه انسان ، نعمتي كه خدا بهش داده رو تشخيص نده و از اين نعمت بر خلاف خدا استفاده كنه . كه اين دو حالت داره ، يا خدا دوستش داره و اين نعمت رو در دنيا ازش مي گيره و به يه خواري مي افته كه اي كاش اصلاً از مادر زائيده نمي شد و يا اينكه خدا دوستش نداره و همين طوري تحملش مي كنه و بهش مهلت مي ده ، و روز قيامت كه اومد مي فهمه چه بلايي به سر خودش آورده !
اونهايي كه زيبايي هاي ظاهري و باطني دارند ، بايد خيلي مراقب باشند . قيافه اش زيباست ، پولش زيباست ، استعدادش زيباست ، علمش زيباست ، خانواده خوبي داره ، فرهنگ والايي داره ، چيزهاي خوبي خدا بهش داده ، اينها بايد خيلي مراقب باشند ، وقتي خداوند احسان مي كنه ، توقع داره كه از احسانش در مسير خدمت به محسن استفاده شود و اگر يه وقتي بخواهيم از اين نعمتها براي مخالفت با خدا استفاده كنيم و اينها رو ابزاري كنيم براي لذت بردن از دنيا در مخالفت با خدا ، بدونيم دو تا پيش شرط بيشتر نداريم ، يا در دنيا خوار مي شيم ، از ما مي گيرند و يا نه ، دوست مون ندارند ، همين جوري تحمل مون مي كنند و به جايي خواهيم رسيد كه باز آرزو مي كنيم كه اي كاش در دنيا خوار شده بوديم ! يعني در مورد اول آرزو مي كني كه اي كاش نداشتي و در مورد دوم آرزو مي كني كاش در دنيا خوار مي شدي .
براي اينكه يه وقت ، يه كسي هست نعمت نداره ، از اول چيزي نداشته ، يه جوري روزگارش رو مي گذرونه . اما اون كسي كه نعمت داره ، وقتي ازش مي گيرن ، خيلي اذيت مي شه . كسي كه 40 سالش هست ، 50 سالش هست ، اما هيچ كس نمي شناسدش ، تا آخر عمر يه آدم عادي هست ، زياد هم بهش سخت نمي گذره . اما اون كسي كه در 20 سالگي ، 25 سالگي ، يه دفعه مشهور مي شه و همة كشور مي شناسنش و در 30 سالگي همه فراموشش مي كنن ، اين آدم از 30 سالگي به بعد ديوانه مي شه !
اگر از همون اول نعمتي رو به انسان ندن ، بهتر از اين هست كه بدن و بعد بگيرن . چون وقتي نعمت رو
مي گيرن ، خيلي سخته . اون كسي كه از اول يه قيافه عادي داره ، مشكلي نيست ، با اون قيافه كنار مي ياد ، اما اون كسي كه خدا قيافة زيبايي بهش عنايت كرده ، اگر بعداً اون قيافه رو ازش بگيرند ، ديوانه مي شه !
مي فرمايد : قدر اينها رو بدونيد و وقتي بهتون احسان كردند ، مراقب باشيد كه خلاف احسان و خلاف مصلحت خودتون هست كه خداي نكرده ، بخوايد از اينها در مسير مخلافت با خدا استفاده كنيد .
خطبه 88
آقا اميرالمؤمنين (ع) در خطبه 88 ، از فراز سوم به بعد به عوامل سقوط انسان اشاره دارند . باز توي اين خطبه هم حضرت (ع) تعجب مي كنند . يعني بنده خدا اميرالمومنين (ع) از صبح تا شب از دست كارهاي من و تو تعجب مي كنند !! مي گه : بابا ! اينا ديگه كي اند ؟! چكار مي كنند ؟! تازه اين مال اون زمان بوده ، اگر الان آقا اميرالمؤمنين (ع) اينجا بود كه ديگه هيچي ، نمي دونم چكار مي كرد ؟
همون طور كه وقتي ماها وارد بعضي از جوامع انساني مي شيم و تعجب مي كنيم كه چرا اينها اينجوري اند ، اميرالمؤمنين (ع) هم وقتي مي ياد توي جامعة شيعي ما ، از اين مدل شيعه بودن ما تعجب مي كنه . مي گه شماها كه مي گيد ما شيعه علي هستيم ، منظورتون اينه كه شيعة من هستيد ؟! ( يعني احتمالاً يه عليِ ديگه هم داريم ! ) اگر من رو مي گيد كه من الان موندم كه اين چه جور زندگي ايه ؟! شما نگاه كنيد ببينيد چقدر ما توي دنيا چيزهايي داريم كه خودمون واقعاً تعجب مي كنيم .
چقدر زيبا و عجيب مي فرمايند : چقدر تعجب مي كنم ! چرا تعجب نكنم ؟ از اين فرقه هايي كه در دين ما ايجاد شده و فقط و فقط مايه اختلاف است . ( چه كساني رو مي گه ؟ خود ماها رو ) هيچ اثري از پيغمبر (ص) در زندگي اينها ديده نمي شود . نه خوابشان مثل پيغمبر (ص) است ، نه خوراكشان ، نه بيدار شدنشان ، نه كار كردنشان ، نه علمشان ، نه نگاهشان ، نه حرفشان ، اثري از پيغمبر (ص) در زندگي اينها ديده نمي شود . و سر سوزن ، عملي از عمل من كه جانشين پيغمبر (ص) هستم ، در اعمال اينها ديده نمي شود . اصحاب من ، يك ركعت نماز شبيه من نخواندند ، يك روز ، روزه ، شبيه به روزه هاي من نگرفتند ، يك بار مانند من ، كميلي نخواندند و با خداوند مناجات نكردند . يك بار مانند من نسبت به خلايق رحم و انعطاف نداشتند . حتي يك بار در عمرشون اينقدري كه من براي خلخال پاي زن يهوديه سوختم ، براي دختر همسايه نسوختند . عجب !
تعجب مي كنه . خدا انشاءالله به امام زمان (عج) وقتي كه اومدند صبر بده تا يه چند روزي ماها رو تحمل كنه تا خوب توبه كنيم . بايد خوب توبه كنيم . چون الان اميرالمؤمنين (ع) امام زمان (عج) رو پر كردند . كه پاشو برو ببين چه خبره ؟! اينها كه شيعيان ما هستند ، زير پرچم علوي هستند . اينها اين مدلي هستند .
بعد مي فرمايند : سر سوزني از اعمال من كه علي (ع) و اميرالمؤمنين هستم ، در اعمالشون ندارند . سر سوزني به غيب و خداوند و قدرت خداوند ايمان ندارند و صبح تا شب تمام مسيرها ، مسيرهاي كاملاً دنيايي و فيزيكي و غير غيبي ست .
راههاي رسيدن به تمام آمال و آرزوهايي كه در ذهنش داره رو دقيقاً مادي تنظيم كرده و تمام مسائل مادي و معنوي برتر جهان رو در همون بررسيهاي مادي خودش مي دونه . مي گه : با اين عوامل به شهرت مي رسم ، با اين عوامل به مسؤوليت مي رسم ، با اين عوامل به مكنت و ثروت مي رسم ، با اين عوامل به ازدواج و همسر مي رسم . با اين عوامل بچه بزرگ مي كنم و . . . سر سوزني از غيب در اين عوامل خبري نيست . اگر خمس مي ده ، از ترسه ، اگر خمس مي ده ، از تعبده . پدرش در مي ياد ، جونش بالا مي ياد و از ترس و تعبد اين خمس رو مي ده . ايماني به غيب نداره . اگر يه وقت حتي به جهاد مي ره و جون مي ده ، اين هم تعبديست . ايماني نداره . جدي مي گم ! يعني بعضي وقتها ما آدمهاي خيلي متعبدي داريم ، اما ايمان خاصي به غيب ندارند . شايد وقتي مي گم به جهاد مي ره و جونش رو مي ده ، تعجب كنيد . طرف رفته جبهه ، مي خواد بجنگه ، بهش مي گي : بابا ! اين وسايل رو بردار ببر اون طرف . مي گه : كجا ببرم ؟! بابا تير مي خورم !
اِه ! اين يعني چي ؟ مقيد هست ، مقدس هست . اما ايماني به غيب نداره . الان هم خيلي از ما اينطوري هستيم . بهش مي گي : آقا ! بريم فلان جا ؟ مي گه : نه بابا ، اونجا آدماي لات و لوت زياده !
اگر لازمه كه به اونجا بري ، بايد ايمان به غيب داشته باشي ، تو خدا رو داري ، لات و لوت هم باشه ، تو برو كارتو بكن . وظيفه ات رو انجام بده و برگرد . خطر باشه . مي گه : آقا ! اونجا تاريكه . اونجا سرده و . . . پس غيب مال كجاست ؟
و بعد مي فرمايند : سر سوزن از خودشون عيبي را كنار نمي گذارند . اصلاً معتقده عيبي نداره . نسبت به عيبها ديدگاهشون عوض شده . حُسن و قُبح ها فرق كرده . دزدي را زرنگي مي پندارند . در دنيايي كه دزدي زرنگيست ، شهوتراني زرنگيست ، اون كسي كه كلاهبرداره و . . . انساني هست كه مورد احترام همه هست .
از طرف صدا سيما براي مصاحبه به يكي از خيابونها رفته بودند . يه بنده خدايي رو مي بينن ، ازش تست مي گيرن و قبول هم مي شه و بعد براي مصاحبه نهايي ، شروع مي كنند سؤال كردن كه :
خُب آقا ! شما بفرمائيد كه چند تا بچه داريد ؟
گفته بود : من الحمدلله دو تا پسر دارم .
ـ خُب ، به به ! همچين پدري بايد هم پسراي خوبي داشته باشه . حالا اسم پسر اولتون چيه ؟ كجا هستن ؟ گفته بود : زندانه !
ـ زندان چكار مي كنه ؟
ـ والله دزدي كرده . بردنش زندان .
بعد گزارشگر مي بينه جلوي دوربين خيلي زشت شد ، مي ياد يه جوري جمع و جور كنه ، مي گه : البته منظور آقا اين هست كه به هر حال احتمالاً خطايي بوده ، فقري بوده ، از دستش در رفته و . . .
پدره مي گه : نه آقا ! قربونت برم ، پسرم ماشاءالله واسة خودش دزديه !!
افتخار مي دونند . نتنها خودشون رو از اين عيبها دور نمي كنند ، بلكه افتخار مي كنند . دزده ماشاءالله !
و بعد مي فرمايند : اينها مثل آب خوردن شبهات رو انجام مي دهند .
آقا ! حد ارتباطها چقدره ؟
ـ مشخص نيست ؟ خيلي خُب شبهه است ! مهم نيست .
ـ آقا رفتن فلان جا چطوره ؟ اشكالي نداره ؟
ـ شبهه است ، نه اشكالي نداره . مثل آب خوردن وارد شبهات مي شن و يادشون مي ره كه آقا ! شبهه و حرام ، خط مرزي شون بسيار بسيار كمرنگه . و اون كسي كه از شبهات پرهيز نمي كنه ، مطمئناً مرتكب محرمات مي شه . مطمئناً !
و بعد دوباره مي فرمايند : تمام فكر و ذهنشون در شهواته . اينكه مثلاً چطور بهتر بخوابم ؟ چطور بهتر بخورم ؟ چطور راحت تر زندگي كنم ؟ چطور راحت تر به اميال و هواهاي نفسانيم برسم ؟ چطور راحت تر خودم رو ارضاء كنم ؟ حتي از مسائل ديني براي رسيدن به شهوات استفاده مي كنند . از دين و دنيا و همه چيز مايه مي ذارند تا به شهوت هاشون برسند .
مي فرمايد : كساني كه نيكي را همان مي پندارند كه خود مي پندارند . كاري ندارند به اين كه امامشون چي مي گه ؟ چه چيزي رو خوب و يا چه چيزي رو بد مي دونه . تا مي گي دين ، براي خودش يه تعريف كامل و جامعي از دين داره . بهش مي گي : آقا ! انسان خوب چه انسانيه ؟ با همون ديدگاه خودش مي گه كه انسان خوب كيه . هر كسي با ديدگاه خودش . اوني كه توي شهرداري كار مي كنه ، مي گه انسان خوب كسي هست كه آشغالهاش رو مي ريزه توي سطل آشغال ، اوني كه پليسه مي گه : انسان خوب كسي هست كه توي خيابون پشت چراغ قرمز مي ايسته . اوني كه پزشكه مي گه انسان خوب كسي هست كه صبح زود بلند مي شه ، ورزش مي كنه . روزي يه دونه سيب مي خوره ، شب كه مي خواد بخوابه اين مسائل رو رعايت مي كنه و . . . هر كسي يه جوري براي خودش يه دين مشخص كرده . غافل از اينكه دين حول محور انسانيت است نه حول محور سلامت خود شخص . همه خودشون رو نيكوكار مي پندارند . انجمن نيكوكاران فلان ، انجمن نيكوكاران . . .
مي فرمايد : كساني كه بدي ها را همان مي پندارند كه خود مي پندارند . بدي اون چيزيه كه اين بد مي دونه . بهش مي گي : اين آقا خوبه . مي گه : نه من مي گم بده ، پس بده . آيا اين حرف درسته كه چون من مي گم بده ، بده ؟
تمام نيكي ها رو نزد خودشون مي دونند . نمي تونند ببينند كه هيچ كس ديگه اي نيكي داشته باشه . لذا اينها كساني هستند كه هيچ وقت سر تعظيم فرو نمي يارن و در مقابل كسي زانوي تعلّم نمي زنند .
مي فرمايد : در مبهمات و جاهايي كه مشكلاتي براشون پيش مي ياد ، فقط به رأي خودشون تكيه مي كنند . از امام ، روايت ، قرآن اصلاً كمك نمي گيرند ، اصلاً توي عمرش قرآن رو نخونده كه ببينه چي گفته . اصلاً براشون مهم نيست كه توي قرآن چه چيزي گفته شده . اصلاً اهميتي نداره .
خيلي از كساني كه قبلاً در جمع ما بودند ، و الان نيستند ، مثلاً چهار روز پيش بغل دست خودتون مي نشست ، اما الان اينجا نيست . مي گي فلاني كجاست ؟ مي گن : رفته دانشگاه . يا از شيراز رفته بيرون ، خيلي خُب ، اونجايي كه هست ، چهار تا چيز بهش مي گن و براش شبهه پيش مي ياد . بعد از دو سال مي ياد . مي گم : خُب تو دو سال نيومدي ، دستت هم درد نكنه ، اما كاش زنگ مي زدي و مي پرسيدي تا بهت بگم اين شبهه هايي كه شنيدي ، چقدر بچه بازيه . چرا فكر مي كنيم كه هرچي بهمون گفتن ، بايد فقط به عقل خودمون بسنده كنيم پس بزرگان ما ، پدران ما ، علماي ما ، كتابهاي ما ، مراجع كُتُبي ما براي چي هستن ؟ تحقيق براي چيه ؟ هرچي بهش مي گن سريع با عقل خودش تصميم مي گيره ، نمي ياد يه چكي بكنه .
آقاي انجوي ! ما تا ديروز مي گفتيم دو بعلاوه دو مي شه چهار ، اما ديروز فهميديم كه اشتباه مي كرديم ، يكي اومده مي گه دو بعلاوه دو مي شه پنج . خُب حالا بيا دوباره اين رو چك كن شايد باز هم حرف داشته باشه . شايد اين دو بعلاوه دو مساويست با چهار ، دفاعيه داشته باشه . تموم شد ديگه ! ديديد آقا الكي مي گفتيد چهار ؟ دو بعلاوه دو مي شه پنج !
جالب اينجاست كه بعد هم فكر مي كنه كشف كرده ! آقا ! اين معضلي بود و شما توجه نداشتيد ! و من اين را كشف كردم ! بابا ! تو اين رو از كجا كشف كردي ؟
مي فرمايد : در آراء شان فقط به عقل خود تكيه دارند . و هر كدوم از اينها نفس خودشون ، امامشون هست . بر طبق نفس شون تصميم مي گيرند . امروز نفس من مي پسنده كه اينگونه متدين باشم . فردا مي پسنده كه يه نوع ديگه متدين باشم ، هر زمان بر اساس ميل و پسند نفس شون يك امام و رهبري دارند . و اين جمله رو خوب دقت كنيد ، ( بعنوان متدينين و دينداراني كه مي خوايد ، پاي دين هزينه بذاريد ) فرمودند : براي شيطان همين بس كه انسان را از جايي به جاي ديگر بكشاند . دائم تو رو از اينجا برمي داره ، مي ذاره اونجا ، از اونجا برمي داره ، مي ذاره جاي ديگه . همين براش كافيه . طرف امروز كفتر مسجده ، فردا كفتر هيأته ، پس فردا كفتر حرمه ، روز بعدش كفتر كتابخانه هاي علميه ، يه روز ديگه كفتر مراكز تحقيقاتي و پژوهشيه ، همين كه توي زندگيش ، دائم اين جاها رو دور بزنه براي شيطون بسه چون مي دونه اينطوري به هيچ جا نمي رسه . هيچ جا !
بابا ! يه راه رو بگير و تا آخرش برو . با اين غريزة تنوع طلبي خودت مبارزه كن ، دينت رو بالا ببر . مي گه اينها امام شون نفسشونه . اين شيعيان من ! ( ماها رو داره مي گه ها ! ) امام شون نفس شونه ، بي خود دم از علي (ع) مي زنن . امروز از اين خوشش مي ياد ، با اين حال مي كنه ، خوشش مي ياد ديگه ! به دين هم كاري نداره . فردا هم ازدواج مي كنه ، مي ره سر خونه و زندگيش راحت مي شينه ! ديگه كاري به دين نداره .
بابا ! اوني كه امروز داره براي دين فرياد مي زنه ، و براي يه مقصد سياسي و ديني داره حنجرة خودش رو پاره مي كنه ، ضمن اينكه بهش احترام مي ذاريم ، دستش رو هم مي بوسيم و مي گيم خيلي ممنون كه توي اين عالم حيوانيت براي مسائل انساني فرياد مي زني ، اما يكي از فاكتورهايي كه توي ذهنت بايد باشه ، اين هست كه اين شخص الان بيكاره ، از اين كارها خوشش مي ياد . به خاطر نفسش هست كه داد مي زنه . اگر الان به من بگن كه منبرت رو كنار بذار ، من ناراحت مي شم ، مي گم : من بايد منبر برم ، خوشم مي ياد براي مردم صحبت كنم . آيا اين يعني كه من دين دارم ؟ اين اسمش دينه ؟ آيا اين صحبتي كه من الان دارم براي شما مي كنم ، دينه ؟ اين كه الان ، امام من نفس من شده ! از اين كار خوشم مي ياد . چرا خودم رو قاطي متدينين مي كنم ؟ چرا خودم رو قاطي شيعيان مي كنم ؟ به خدا قسم من وقتي كه اين فيلمهاي اعتكاف رو مي بينم ، بعضي از شماها رو مي بينم كه با چه عشقي با خداي خودتون خلوت كرديد ، حسرت مي خورم . يه گوشه اي نشسته ، چقدر قشنگ با خداي خودش ارتباط برقرار مي كنه ، انگار نه انگار كه كسي مي بينه و فيلمش رو مي گيره . اصلاً به اين كاري نداره كه كسي ببينه يا نبينه ، فيلم بگيره يا نگيره ، تمام كشور فيلمش رو مي بينند ، يا نمي بينند ، اعتكاف هفت هزار نفر هست يا دو هزار نفر .
به به اين كارها رو اصلاً كسي به اين نمي گه . تعريفهاش مال ما هست . اون مي ياد گريه مي كنه ، به ما مي گن : اِي والله !! باريك الله ! دستتون رو مي بوسيم ، خدا حفظتون كنه .
خدا شاهده اينقدر حسرت مي خورم كه حد نداره . و براي شما كه توي اين وادي هستيد و اين وادي رو دوست داريد مي گم كه لحظات خوب فعلي من اين هست كه يه وقتي بتونم گمنام به يه جايي برم و بشينم ، دو سه روزي سرم رو پائين بندازم و اصلاً به اين كاري نداشته باشم كه حالا كي ديد ؟ كي نديد ؟ كي خوشش اومد ؟ كي خوشش نيومد ؟ تنهاي تنها بشينم با خدا ارتباط برقرار كنم .
مي فرمايد : اينهايي كه براي نفسشون دارن مي رن كه هنري نيست ، خوش شون مي ياد . امروز خوشش مي ياد بره مشهد ، مي ره مشهد . فردا هم ديگه با شما مشهد نمي ياد ، مي ره يه جاي ديگه . نبودن كساني كه با شما مشهد مي يومدن ؟ چرا از اول امامت رو نفست قرار دادي ؟ چرا روزي كه مادرت گفت من راضي نيستم به مشهد بري ، روي نفست پا نذاشتي ، كه ياد بگيري امامت نفست نباشه ؟ خُب مطمئن باش نفست داره اول با مشهد تو رو رام مي كنه . ( مثال مي زنم ) داره تو رو رام مي كنه كه وقتي عادت كردي به حرف نفست گوش بدي ، فردا تو رو به جاهاي ديگه اي كه خودش دوست داره ببره . قدم به قدم !
مي فرمايد : و اينقدر ، نفس شون و خودشون رو باور دارند كه گويا به محكم ترين اسباب چنگ مي زنند .
فراز آخر :
اما آخرين نكته در سقوط انسانيت كه در خطبه 32 بند 2 و 3 اومده . خطبه 32 يكي از شاهكارها و معجزات كلام آقا اميرالمؤمنين (ع) هست ، مخصوصاً بنده 2 و 3 كه چقدر زيبا به ظرايف دين ما اشاره مي كنه .
روانشناسي اجتماعي شيعيان : اميرالمؤمنين (ع) براي گروههاي مختلف اجتماعي پند و اندرزهايي دارند ، مي خوايم ببينيم از ديدگاه روانشناسي اجتماعي چي مي گن ؟ و اقسام اصناف شيعيان رو از ديدگاه اميرالمؤمنين (ع) بشناسيم .
“مردم چند گروه هستند ، عده اي در دنيا فساد نمي كنند ، گناه نمي كنند ، ظلم نمي كنند ، دليلي هم ندارند مگر اين كه بي عرضه هستند ! شمشيرشون كنده ، زبانشون كنده ، داد نمي زنه ، چون صداش ، صداي رسايي نيست . آدم نمي كشه ، چون شمشيرش كنده . فساد نمي كنه ، براي اينكه بي عرضه است . اين ها يك گروه از مردم هستند . كساني كه از بي عرضگي مؤمن شدند . عرضة گناه نداشتند . خدا رحمت كنه شهيد بزرگوار ، اميني رو ايشون توي جبهه مي گفت : شماها كه اينجا هستيد ، حضرت عباسي ، جرأت نداريد بريد توي فلان خيابون مشهد مثلاً دنبال دختر مردم بيفتيد . جرأت نداريد . بعضي هاتون عرضه گناه رو نداريد . مي گيد : آقا ! زشته ، اگه بريم يكي ببينه چي مي گه ؟!
نه اينكه جرأت داشتن بر گناه هنر هست ، جرأت داشتن و گناه نكردن ، هنره . نه از بي جرأتي گناه نكردن . آقا ! اون كسي كه از ترس فلان گناه رو انجام نمي ده ، عرضه نداره . اين كلام اميرالمؤمنين (ع) هست .
و بعد مي فرمايد : امكانات مادي رو هم در اختيار ندارند ، پولش رو نداره ، امروز كه اينجا نشسته و خدا خدا مي كنه به اين خاطر هست كه پولش رو نداره كه بره توي پيتزا فروشي بشينه . بيكاره ، فقيره ، بدبخته ، از بدبختي در خونة خدا نشسته ، اون كسي كه با بدبختي به سجده افتاده ، زياد براي خدا ارزشي نداره ، اون كسي كه در اوج رفعت و بلندي و علو ،در اوج مقام علمي ، در اوج مقام مالي و تمام مقامهاي دنيايي به خاك مي افته خيلي ارزش داره . توي حرم آقا امام رضا (ع) ، وقتي كه فلان مسؤول مهم مملكتي به پابوسي امام رضا (ع) مي ياد ، سر به سجده مي ذاره ، اون درگاه رو مي بوسه ، ارزش داره ، اما مي بيني فلان كس كه به يه دليلي خادم افتخاري شده ، الان اوضاع فعلي مملكت اينطوري هست كه هركي مدال گرفت ، خادم افتخاري هم مي شه ! مي ياد كنار در حرم امام رضا (ع) مي ايسته و به مردم امضاء مي ده و حتي اون هيكل خودش رو هم جلوي امام رضا (ع) خم نمي كنه ، خادم افتخاري شدنش هم هيچ ارزشي نداره . اگه اين خم شد ، ارزش داره . اون كسي كه از دهات اومده از اوج بدبختي و رخوت و سستي و پستي و ناراحتي و ضعف اومده و به زمين خودش رو انداخته زياد ارزش نداره .
گروه دوم : كساني كه شمشيرهايشان را كشيدند ، شر و فسادشان را آشكار كردند ، پياده و سوارة لشكرهايشان را آماده كردند و رسماً آماده هستند كه قتل عام كنند .
گروه سوم : كساني هستند كه دين را براي بدست آوردن مال دنيا تباه كردند . براي اينكه رئيس يا فرمانده اي بشن و رياست كنند و يا منبري برن ، سخنراني كنند و عده اي را حول خودشون جمع كنند ، يعني از دين استفاده ابزاري كردند براي اينكه عده اي را در حول خودشون جمع كنند .
خُب تا اينجا گفتيم كه گروه اول بي عرضه ها بودند ، گروه دوم شمشير كشها و قداره كشها ، لاتها و الواتها و گروه سوم : وعاظ و منافقين و دروغ گوهايي كه دين را وسيله اي قرار دادند كه با استفاده از اون و از كانال خدا و دين ، دنيا رو براي خودشون جمع آوري كنند .
اما گروه چهارم : اونها كساني هستند كه دنيا را طلب مي كنند با عمل آخرت . با اعمال آخرتشون دنبال دنيا هستند و با اعمال دنيا در پي كسب مقامهاي معنوي آخرت هستند . چقدر زيبا مي فرمايند : خودش را متواضع مي گيرد ، قدمها را آرام برمي دارد ، سر را پائين مي اندازد ، در حالي از كنار نامحرم رد مي شه كه هر كس نگاه مي كنه انگار كه قطبه العارفين گذشت ، در حالي كه دلش پر از شهوته . و يكي از شهوتهاش اين هست كه اين شخصي كه الان از كنارم رد شد ، كاش بگه : به به ! چه آدم مؤمني ؟! ( ببينيد اميرالمؤمنين (ع) چطوري مي زنه تو خال ! ) گامها را رياكارانه و كوتاه برمي دارند ، دامن خود را جمع مي كنند ( دامن در عربي يعني دشداشه ، ديديد بعضي ها موقع راه رفتن چه جوري خودشون رو جمع مي كنند ، آرام راه مي رن ؟ ) موقع نماز چنان متواضع مي ايستند كه گويا فقط خالق را مي بينند ، طوري كه مي گي الان محو در خداوند تبارك و تعالي هست . و خود را همانند مؤمنان واقعي مي آرايند ، همون طوري كه مؤمن ها لباس مي پوشند ، اينها هم لباس مي پوشند ، همون طوري كه اونها آرايش مي كنند ، و به سر و وضعشون مي رسند ، اينها هم آرايش مي كنند . پوشش الهي را ، ستاريت خداوند را وسيلة نفاق و دورويي قرار داده و سپري مي كنند و در پشت آن پنهان مي شوند تا كسي نبيند چه كثافتي در درون اون كسي هست كه در ظاهر اينقدر روحاني و نوراني جلوه ميكند . ( مي ترسم خيلي هاش به خودمون بخوره و همين حالا زمين بخوريم ، دعا كنيم كه اينطوري نشه )
گروه پنجم : برخي ديگر با پستي و ذلت يك سري امكانات رو بدست نياوردند ، محروم ماندند ، و از ناچاري مسير زهد را در پيش گرفتند . نتونستند ، عرضه نداشتند ، نه سواد داره ، نه دين داره ، نه مكنت داره ، نه مال داره ، هيچي نداره ، از بي عرضگي خودش ، اين چيزها رو بدست نياورده و ناچاراً لباس زهد پوشيده و مي گه : مردم ! من زاهدم . من عارفم ، همه درها رو زد ، دنبال همة قسمتهاي دنيا رفت ، وقتي همه درها رو به روي خودش بسته ديد و هيچي از دنيا گيرش نيومد ، تازه شد عارف !
نه توي درس چيزي شد ، نه توي صنعت چيزي شد نه توي كار چيزي شد ، نه همسرش مي دن ، نه پستي ، هرجا كه بره ازش مي خندند به خاطر اون امكاناتي كه داشته و استفاده نكرده . مي بينه اِه ! هيچي نداره كه با اون به دنيا برسه ، در نتيجه عارف و زاهد مي شه .
مي فرمايد : لباس عرفان و زهد پوشيدند ، در گوشه مساجد نشستند و سبحان الله گفتند . اينها هم عارفين بودند .
و بعد چقدر زيبا مي فرمايند : اينان هرگز بويي از زهد و عرفان نبرده اند ! هرگز ! التماس دعا !
عارف عليست ، شير روز است و زاهد شب .